چهارشنبه ۱۲ ژانویهٔ ۲۰۱۱

تو آینه را در سه فصل سروده بودی ......




علیرضا کریم
نخستین شاعری که شناختم و از او درس گرفتم

در گذشت



پست بعدی این وب لاگ ویژه علیرضا کریم لاهیجی استاد ادبیات فارسی ،مصحح و شاعر فقید می باشد .

آینه در سه فصل مجموعه ای از اشعار استاد کریم بود که برای انتشار به من سپرده بودند اما به دلایل گوناگون انتشار مجموعه به تعویق افتاد تا علیرضا کریم برای همیشه از میان دوستداران شعر و ادب فارسی کوچ کرد . یادش را گرامی داشته و برای خانواده ارجمنداش صبر آرزو دارم . هرچند شاعران هیچ وقت نمی میرند و در شعر هایشان جریان دارند

پنجشنبه ۱۶ دسامبر ۲۰۱۰

(منم یوحنای دیلمی ) در واقع سروده های پراکنده ای است که با مضمونی تا حدودی مشترک در زمان های گوناگون و در موقعیت های گوناگونی سروده شده اند .حاصل کار سه منظومه و حدود هفتاد شعرکوتاه و بلند دیگر است که امید آن دارم تا در آینده نزدیک منتشر شوند .

با احترام
حسین طوافی




برش هایی از (( منم یوحنای دیلمی))


سلام خورشید!
یاد سنگینی پلک ها را از سایه می گذرانی یا من از تو بی خبرم ؟
نام من یوحنا است
عادتم به خاموشی

*
گلنار !
بگذار لب های خاموشی گزیده شوند
و من زورق پاره ای باشم
که کوسه های ملکوت
به او می آویزند

*
دست تو به کدام گل تمایل دارد ؟
و چهره ات
نام دوباره کدام آفتابگردان است ؟
نگو که به گل روانیستم
چرا که از شعر هایم لاله بر می خیزد
و مرا به تمام گلهای جهان حلال می کند

آی زنان جهان!
ایکاش لبی بودید و من
آن را می بوسیدم !
نام من یوحنا است
وگلنار
که بالابلند است و پستان هایی چون انار دارد
در قلبم راه می رود

*
نهیب گذر سوارانی که گویا
به جستجوی تو
به رودخانه تاختند
روحم را برد

گلنار من روحم را به یال اسبهایشان پیوند می زنم !
هرچند می دانم
تو را نمی یابند

چه شبها که در اختیار تو
به گل روا نبودم

*
من به تو مقدس بودم
آنگاه که سخت در آغوشت می گرفتم
من به تو مقدس بودم

در یلدای نهفته ی شبتاب ها
سخت در آغوش هم خفتیم
و ماه آسیمه سر
پس پشت ابرها نهان می شد
من به تو مقدس بودم و ماه نهان
صبح الوداع را
در خنکای گیسوی تو
زنده می کرد

*
گلنار !
میانه ی تابستان است
باران به تقویم میلادی
تعریف دیگری دارد
و شعر
آفتاب سوخته ترین کنیز خدایان است
وقتی رانهای استجابت می گشاید
امروز برگی بر آب نهادم
به دامن ام بازگشت
آب هم لبخند مرا به تو نمی رساند

مادرم همیشه می گفت :
به آب بگو به ایستد !
و من
با همین پاهای لاغر – باورکن – آب را ایستاده به خود تعظیم می دادم

میانه ی تابستان است و دلم
برای طعم خوی لای پستان هایت تنگ می شود

*
شب چند پاس از سر گذرانده
چلیپاهای سپید اما
بیدارند
فرشته ای با ترانس آم سورمه ای لاکی اش آمد و سوارم کرد
او بال هایش را در لباسی آبی مخفی کرده بود
و سیگار مادام باترفلای می کشید
ساعتی بدون این که کلمه ای بگوید رانندگی کرد
جایی حدود ساحل غربی پیاده شدم
سپیده دم بود و افق چون کبوتری بال می کشید
آنسوتر/دریا
موج های عظیم اش را به سوی من تعظیم می داد
رفتگران سطل های زباله را خالی می کردند
گویی دست های پنهان تو بود
که مرا به عطوفت باد مومن می کرد

*
خواندی :یوحنا!
بازگشتم
در بود که با باد
زمزمه می کرد

*
همه سالون توقا
زم به سر واشک
گولنار!
تی یاسه جی
آمولاکون
می چون پسه سر مینن
دونیا آتش گینه
تیتی پولون پر سر

تی واسی چی نبنه !
(باز آتش به سر /تمام عمر عاشق است /گلنار!/از غم دیدارتو/پروانه های کوچک/بر شانه ام می میرند/دنیا آتش می گیرد/بر بال سنجاقک ها//به خاطرتو چه ها که نمی شود؟)

*
تی چوشم به خو بدم پراگیتم
مو هچین ایی توقایه سرا گیتم ؟

(چشم تو را در خواب دیدم و پرواز کردم
آیا من بیهوده این عشق را از نو آغاز کردم ؟)

*
زنبور ها راه گم کرده اند
چیزی جز شیرین-مانده ی نکتار انبه نیست
و پسرکی که
برماسه ها می دود
اینجا چهار عصر
هذیان دنیا
در انتظار آمدن فریادی بلند
مست می شود

خواهران موزا !
بنوازید !
برخورد متلاشی آب و سنگ
پابه پای تشنگی صدف های سیراب است
و زمان
خم
دژم
با بارانی ناگاه
می آمیزد

بر نیام دریا /گل سرخی
گلبرگ هایت به کرانه ها خم می شوند
ازلی و بارآور
در بارانی مهیب

یوحنا منم !یوحنا ی دیلمی !
که در تمام نافرمانی قرار دارم
یوحنا منم !
و پاهایم در ماسه ی خیس
نزول می کند
(درست در مسیری که کمی با پلاژ فاصله دارد و در سمت شرقی اش به قولی مشروب فروشی بایندر قرار داشت که اکنون بامبو و حصیر در آن می فروشند .)

قاف گم شده ی چشمم
خود برفی اش را به احترام برداشت
و کرانه در آبی مواج
قطره ای شد
که تومی گفت

تو

تو

تو

جنگاوران !
بادبانها فرو افکنید !
یوحنای مست
دریا را کرانه کشید
قلب او
تپش گاه ماهیان آزاد است
مالایان * !
توردر آب بگسترانید

نه !
چیزی جز شیرین-مانده ی نکتار انبه نیست
تو هم که نیستی
باز میگردم به خاموشی

((خلابران سالوک*)) می گوید:
خواهران موزا !
بنوازید !

*
گیسوی تو
خنکای شب است
با ستاره هایش
و نسیمی که رد تنش رابر گلبرگ ها جامی گذارد

چشم های تو
نه دریا ها
که کهکشانهای جهان را در خود نهفته دارند
من اخترکی خموشم
با گرانشی اندک
و روشنایی
که در تو نهان می گردد

پستان های تو
گرمای جاذبه ی خورشیدند
ناپسودنی انارهای نورسی که در بطن خود
آتشی نهفته دارند
و بوییدنی بری
چون عطر

اندام تو
خنیا است
پژواک چندباره ی نور
از پس ابریشم

نیام ات
دره ی ژرف توانگری
کامجویی ای تمام درخود نهفته دارد
و جهان در دست یابی به آن
پژواک می یابد

قلب تو
قلب تو اما چکاوکی است
که در گلوی یوحنا
می خواند

*


مالا:درگیلکی به معنای ماهیگیر است
سالوک : در گیلکی به معنای فرمانده دسته و یا لشکر نظامی
خلابر :در گیلکی به مفهوم جنگاور
ترکیب (خلابران سالوک) ترکیبی است گیلکی از این دو که به معنای فرمانده جنگاوران است .

سه‌شنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۱۰

چند شعر دیگر از مجموعه سوم

نخست آتش بود که از کلمات بالا می رفت
ما پس از آن آمدیم ...






ذهن من شيخ زاهد است



كلمات نانوشته را به ناگاه غزل مردگي تماشاكن !
سكوت ِ هر قافيه به رنگ تو است
از لاله
تا
برگ پوشي ِ زمستان

من ايستگاه هاي اتوبوس
تلفن هاي همگاني
باران ِ روي بند را
در تالاب ِ خسته ي انزلي
وقتي در اهواز
پرنده پرمي كشد
ديده ام

بر پيشاني ِ صبح
روح مهربان ِ بادبزني ژاپني
طپش گاه ِدست من است
نقش ِ صحاري سودان
بر لبم

در كشاكش قطبي ترين عصر
در گرمي يك استكان چاي عنبر ِ خورشيدي
پر مي كشم برشيشه هاي تو
لندن !
ذهن من شيخ زاهد است
چشم هايم پاريس
چون دالي بكش مرا
و مهمانم كن به قهوه
با كاهلو
مرا ببر
به اوزيريس
دور ِ دور ِ‌ دور
از مجذوب علي شاه
و چشم هايي منتظر
به بندري شني
شايد در مصر






تبريز – زمستان 1381




تاج ريزي ها



براي شاعر
نازنيني چون محسن آرياپاد



وقتي تاج ريزي ها
رو به پهنه اي غريب مي روند
سايه ها در ذهن مي خوابند
شريان
بند مي آيد

بين دو رنگ مي ماند شهر
عابران ِ زردي
از پشت پلك ها
تصاوير ناتمام
خانه مي برند
و سرخي ها
تاج ريزي هاي مرده را
لاي سنگ ها پنهان مي كنند

آخرين تاج ريزي
فصلي پيش از اين بود
با بادي كه مدرنيته مي آورد
عابران ِ سبز
عابران ِ سرخ
عابران روشن
عابران تيره


از جگن ها مرداب مي آيد و
از قايق موتوري ها
قاه قاه ِ درخشش دندان هايي
كه كمي از صلح كند تر اند

مسافران سرخ !
مسافران سبز!
مسافران تيره !
مسافران روشن !
زردي را در جيب هايتان پنهان كرديد
با شب پره رقصيديد
و چشم هايتان
تن پوشه ي خوابي عميق انتظار مي كشيد

من اما
با اليوت
لب ِ خَمي آرام مي نشينم


قلاب بيانداز رفيق !
با حسين طوافي قزل آلا بگير
و پس از آن
از راهي كه آمده اي باز گرد
رقص تاج ريزي ها
بر تب خال زدگي ِ مرداب
چيز عجيبي است
كه هرساله اتفاق مي افتد
آنها گاه
با سايه هاي بلند شان
به صورت خورشيد ترك مي اندازند



سايه ها
پاي دكه ي روزنامه فروشي اند
لاف ِ‌روز
لحاف ِ شب مي شود و كفاف ِ فكر
هشدار داده اند
مرداب ماندگار نيست
از تخيل كمك مي گيرم
مي توانم ببينم
پدربزرگ هايمان
از كنار مرداب مي گذشتند و پابلوس دود مي كردند
آنها به فكر هيچ سايه اي نبودند
تنها به تاج ريزي ِ فصل فكر مي كردند
كه دست هاي بلند نحيف اش را
در سرخي مرداب
خواهد شست
و سوار بر اسبي پير
از تپه هاي روشن ِ تعريف
بالا خواهد رفت



آرامم
و به تاريخ فكر مي كنم
با او ماهي مي گيرم
مي دانم آنها
سايه ي بلند شان را
از صورتم
بر نمي دارند

مرداب براي فردا مي خوابد
و تاج ريزي ها
براي مرگ فردا
آماده مي شوند



غازيان – اسفتد 1387




باد مي رفت



رقصاندم ات
رقاصك ِ ملول ابريشم !
صداي ترانه هايم نشد
مسير به باد مي رفت
باد مي رفت

بيد هارا ليلي نشدي
بند هم نيامد
دريايت

پرسياوش ها
با باد مي رفت
باد
مي رفت ....






رشت – شهريور 1381






چه اين چشم ها




با اين چشم ها
چه باز
چه
بسته
ماهي آزادي ام
در آسمان ِ پراكنده ي كوه ها
ويا ايتاليا
معبدي وارونه ام
و فرانسه ام
و شيشه عطرم

چقدر دوست داشتني هستي بابا طاهر !
و قتي چرخ ريسكي ام
به دور ِ اشاره
و يا گربه اي
كه
آرام
آرام
از ترديد
مي گذرد




مراغه – مهر 1387



نيمي و نيمي ديگر


نيمي گيسو
نيمي نان
تك قافيه اي براي قرآن
و آن گاه كه خداوند
به لب هايم قسم ياد كرد
و تورا بشارت داد
به عذابي سخت ! يادت هست ؟

نيمي گيسو
نيمي عطر ِ ماتيك
ازمن كه انجير تنهاي گوشه ي حياطم
انجيل بردار
و از نوك ِ انگشتانم
بنوش



نيمي گيسو
نيمي مدّنا
با شرقي از خاتون
و هزاردستان
و لبخندي خط چيني
كه تنهايي قسمت مي كند
و لب هايش
گلبرگي است
از نگفتن

نيمي گيسو
نيمي نان

نيمي و نيمي ديگر







رشت - بهمن 1387

یکشنبه ۵ دسامبر ۲۰۱۰

راپورت اویری ره در مانگه تاو

پنجشنبه ۲۱ اکتبر ۲۰۱۰

درغروب مسين ِ ترانه اي از من





مي گويم : (( ليلي !
ليلا !
لي لي ! ))
مي گويي : (( لِي لِِي
لِي لا
لا لا
لي سُل لا ))

لِي لِي ِ ليلي
لي لي ِ باران در چشم هايت
هوا بياور برايم لِي لا
از يك شنبه ها
نمي بارم

كلمات ِ جمعه به تو بدهكارند
روزنه هاي شرم ِ لي سُل لا سي ليلي !
لي سُل لا مي ليلي !
فا دييز فا ليلي !

مي گويم من هنوز به سادگي عادتم
و از چشم ها مي پرم
بر علاقه ي خاص دست ها
كه هميشه كمي از شاعرانگي در آن هست
و قلبم به تجربه ي عبور بدهكار است
مي گويي : دست بردار !
پابر مفاهيم نگذار
عروسك هاي رام ِ دست به دست اند اينها جلال الدين !
اردي بهشت ِ روزنامه اي
جايي براي صرف چاي نيست
باد هم پيراهنمان را نمي برد !

مي گويم : من ترانه ي سرزميني ام
با غروبي مسين
هي لي لي به لالاي شعر
گوساني كردم
خسرواني ِ حزيني
كه طالع كلمات را همايون كرد
لِي لِي
لا سُل لا سي


بعد تو شرم مي كني
و من
از راهي كه آمده ام
باز مي گردم



درياسر – خرداد 1386

نامه





به عادتي مشابه
از عادتي
كه از بي طاقتي ِ لحظه ها سر آمده
و سلانه
سلانه
به ارتفاع نفس مي رسد
با دوستت دارم
شكل مي گيرم

امروز همه چيز معمولي است
حتا لهجه ي چشم هايش

كجاي ايستاده ي زمينم
كه تا ديروز لبخندم و
اكنون
قلب اندوه را مي مكم

حال و بي حالي ِ بازگشت كافي است
مسير ِ مقدر ِ دست هارا در امكان هرچه هست و نيست بروم
چون مادر
كه سفر پاي كاكلي ها نمي بندد
و از سجاده نمي افتد

اتفاق پنجره افتادني بود
با تنوع ِ مرگ
كه رمز پيچك ها را به آسمان ِ ايستاده داد
شكل ديگري از آزادي
لب هاي برگشته سمت ِ آفتاب مان را
زمزمه خوان ِ حيراني ِ جنيني ِ ماه مي كرد
شكل ديگري از آزادي
كه پنج حرف ِ آزاد بود
به عادتي مشابه
كه تمام دنيا
يكي است






ببين!
كرانه هاي اندوه مرا
پشت ِ بند بند ِ متلاطم ِ ظهر
و غروب ِ تاسيانِ*ِ سر به زيرم را
كدام لهجه از من افتان تر
به واسطه ي لبخند
جاري مي شد ؟
كدام زير و زبر
به نقش هفت گانه ي بي معبر ام
تلفظ مي بخشيد ؟

تو كجا بودي
وقتي باران نخوابيد؟
در بيداري ِ مه
پنداري از گيسوان تو بود
ما همه مه بوديم
و آه
از گلوگاه كبوتران ِ بي آوند
تلاوت مي شد

در خم ِ نم
و ايستگاهي كه آخرين استواري ِ لبخند مان را با خود برد
اندوه را بهانه اي بيشتر نبود
وقتي آرامش
از نسيم ِ قافيه بر مي خواست
اندوه را بهانه اي بيشتر نبود

گفتم مادرم زاهده زني است
از گلهاي داوودي
كه آواهاي دوردست را جاودانه مي داند

تو كجا بودي كه عادتي مشابه آنچه از شبي با تو بودن را بهانه كردن
مادرانگي ِ نهفته ي باغ را
بيدار مي كند
پس
مرا
به واسطه
دوست بدار

مرا
به واسطه ي آواهايي دور دست
كه گسترش را از لب هاي تو نخواهند برد

نه
شكيبا نبودم
هرگز شكيبا نبودم
هرگز طپش گاه سنگ را
همبستر كلام نكردم

تو
مادر نهفته باش و
به واسطه
دوستم بدار

بشنو !
ترانه هايي كه لب هاي تو بودند و از گلوگاه ِ منتشر ِ آوند پژواك مي يافتند
اين را به من گفتند
ماچيزي جز دو سلام ِ نا بهنگام نبوديم
در كوپه اي مزين به نقش ِ منجمد آب
بر آن سوي پنجره اش
گاه
سوت ِ كشدار ِ آمدن
در ميعاد
با آن دوستت دارم ِ شيرين




شب را به من بده تا از قلب ِ سنگ برخيزم
رمز هزار ساله ي سلام !
آنگاه ِ من و انبوهي ِ شته ها باش
كه نرم و سپيد
از ارتفاع خواستن
مي افتند
بگذار با آيه هاي تب آلوده
از يخ برخيزم


قلبت را به نرمي ِ اندام ِ شته ها دوست دارم
آينه هايي كه لب هايت را نوشيدند و از گلوگاه ِ منتشر آوند پژواك مي يافتند
اين را به من گفتند



مراغه – آبان 1387


*گيلكي است . دلتنگ است .

سه‌شنبه ۱۰ اوت ۲۰۱۰

اسب ها



عقربه های بی مسیر
غمپوش های قهوه ای
غمپوش های سیاه ...







نمی دانم چرا هوای نوشتن در نت را ندارم . از تمام دوستانی که برایم پیام گذاشتند و یا تماس گرفتند و یا ایمیل زدند ممنون و متشکرم . سعی ام بر این است که بیشتر حضور داشته باشم . اما نمی دانم این چه نیرویی است که مرا از نوشتن در نت باز می دارد . به هر حال با این شعر کوتاه که آخرین شعر مجموعه ی جدید است سال 89 را با تاخیر آغاز می کنم . البته این شعر به سال 87 باز می گردد و من این چند خط را بسیار دوست دارم چرا که لمسشان کردم . درپاییزی که به خلیایی شاعرانه می رفت . و غروب که خورشید را خنجر می زد و خون آلوده خورشید در پس ابر ها گم می شد . غم پوش های سیاه و قهوه ای ، با آن حرکت موقر . اسب ها .

حسین طوافی

19 امرداد ماه 1389

چهارشنبه ۱۹ مهٔ ۲۰۱۰

با سلام و عرض پوزش

تاپایان بهاراین وب لاگ به روز نمی شود و قادر به پاسخگویی دوستان عزیز نمی باشم .در صورت لزوم می توانید با آدرس های پستی زیرو یا تلفن همراه با من تماس بگیرید ...
hosseintavafi978@gmail.com
hosseintavafi@yahoo.com
hosseintavafi@gmx.com

09113352416



مدتی خانه نیستیم .......